اخبار اخبار

13:33
18 اردیبهشت 1398

شاعرانه‌هایی برای متهم دادگاه میکونوس

«نقاشی قهوه خانه»خاطرات کسی است تنها جرمش ایرانی و مسلمان بودن اوست.

رضا رحیمی‌عنبران  از شاعران کشورمان پس از مطالعه کتاب نقاشی قهوه خانه  روایتی را از زبان کاظم دارابی نوشته است که در ادامه می‌خوانید.
«در جهانی که جهل با لهجه‌های مختلف از شش جهت در گوش دانش جویان علم و حقیقت زمزمه های *تک صدایی* را فریاد می‌کند! در روزگاری که انسانها، نقش آویزِ طرح های تارِ طراحان غربی هستند؛ از لابه لای 5 هزار نسخه سندی که به زبان آلمانی است کتاب ارزشمندی تدوین شده تا  افکار حقیقت محور در دادگاهی به نام دادگاه تاریخ، حاضر شوند و با مطالعه 21 بوم از «نقاشی قهوه خانه» خود، قاضی وجدان خویش شوند و به این سوال که حدود 25سال است، ذهن هارا مشغول ساخته پاسخ بدهند که چرا راویان و حاکمان و دادخواهانِ ماجرای آن رستوران در دادگاه میکونوس هیچ گاه اجازه ندادند این رخداد، روایتگر های دیگری نیز داشته باشد و هر کسی از همان موضع خود، وضعیت این اتفاق شوم را شرح دهد.
بله صحنه  قهوه خانه میکونوس صحرایی است که جز سراب در آن نیست سرابی که با بی عدالتی ها و تهمت هایی ک در این زمینه به این زمینِ پاک نسبت داده اند آب پاکی را بر روی دستِ مردان این سرزمین ریخته است که از تنور دیگران نانی برای ساکنان این مرز و بوم پخته نخواهد شد و هر چه از دولتهای مدعی حقوق بشر می رسد جز! به شر نخواهد بود. اینک پس از 11سال مصاحبت و مصاحبه با نویسنده کتب 'ادبیات شفاهی ایران' کتاب خاطرات کسی به سیر چاپ و تکثیر رسیده است که تنها جرمش ایرانی و مسلمان بودن اوست. دردگفته هایی که طی این چند سال به قلم شیوای *محسن کاظمی* به نگارش رسیده است، و دردهای دیرینه مقام معظم رهبری ، راجع به فتنه گری های بلوک غرب نسبت به این پرچم سه رنگِ عزیز! نیز هست.
طبق گفته قاضی پرونده، جرم *کاظم دارابی* که متهم ترور در یک کافه واقع در برلین می باشد انقلابی و مذهبی بودن است نه یک فعال سیاسی! به واقع آنچه پیش روی مخاطبان است در اصل رمانی درام اما مستند و واقعی است! و از نظر بُعد عاطفی (با توجه به بررسی زندگانی شخصیِ آقای دارابی) یک کار کاملا بی نظیر قلمداد می شود.
برای برقراری ارتباط بهتر دعوتید به خوانش شعری که روشن گر حقایق پنهان این کتاب است.»
این شاعر جوان همچنین ابیاتی را به این کتاب و کاظم دارابی تقدیم کرده است.
به احترام کتاب «نقاشی قهوه خانه»
شبی که عدل ترازی نداشت از میزان
زبان به کام گرفت و دو دست خود به دهان
شبی که ظلمت تاریخ سایه می انداخت
به روی چشم همه سایه های سرگردان
شبی که شعله آهش به جان شرر می زد
شبی که اشک خودش را به عینه کرد! نهان
شب از شرارت شوم بشر خبر می داد
شبی که بود حقیقت درون آن پنهان
خبر به روشنی روز پرده در می شد
ترور ..و تیتر خبرهای داغ! در آلمان
رسانه ها همه سرگرم اتفاق اخیر
رسانه ها همه مجذوبِ هرم این هیجان
و هرز نامه بگویم نه روزنامه ی "بیلد"
که تیتر های دروغش نبود، جز هذیان!
نوشت از همه کینه های کهنه و بعد
نوشت پای ترور نام کشور ایران
هدف فقط ترور نام پاک ایران بود
که  فکر بسته بیگانگان نداشت گمان
و قرعه خورد به نام همان که می دانی
همو که بود چنین بی خبر ازاین جریان
غریب! بیرق حق را به دوش خویش کشاند
غریب مثل سکوت غروب نخلستان
همان که خاطر امنی به خاطر حق داشت
"امین" نبود کنارش بریده بود امان!
نشست با دل پرخون نوشت از دردش
نشست با دل پر خون نوشت در زندان
که آه ای وطنم! بی بهشت آغوشت
اسیر توطئه ام در جهنمی سوزان
سلام گرم مرا ای وطن پذیرا باش
سلام‌ گرم تر از ظهر داغ تابستان
غریب مانده ام اینجا به غربتت سوگند
که غیر آه مرا نیست، آه! همدم جان
وطن سلام و ببخشای تهمتی که زدند
که دست های تو پاک است پاک از بهتان
به سمت قسمت تاریک داستان بردند
حقوق روشنمان را که نیست جانِ بیان
به دادگاه کشاندند ای وطن مارا
به دادگاه نشاندند! بی امان، آنان
نه دادگاه که بیداد گاه این قرن است
به حکم معرکه گیران! نباشد اطمینان
به نقش شعبده بازان پرده ی "میکونوس"
به طرح تیره تردستهای تر دامان!
اگرچه داعیه دار عدالتند اما
به هیچ روی نبردند بویی از وجدان
گناه کاری من جز ولایت آیا چیست؟
مگر چه کرده ام آخر که پس دهم تاوان
خوشم بر این که ولای علی است آیینم
علی است نفس نبی و حقیقت انسان
به مشکلات فقط چاره ساز عالم اوست
به موج بحر حوادث چه باکی از بحران
تمام سهم من از طعنه هایشان شده بود
فقط گزیدن لب یا فشردن دندان
به پای غربت شیعه شکسته قامت صبر
چنان درخت شکسته ز هجمه طوفان
وطن سلام و ببخشای تهمتی که زدند
که دستهای تو پاک است پاک از بهتان
به قلب و جان صبورت قسم که دم نزدم
اگر چه طعنه شنیدم از این و آن! هر آن
به پای زخم زبان هاسکوت کردم و بس
زبان به شکر گشودم نگفتم از کفران
چه وعده های لذیذی به خوردِ من دادند
ولی مباد بَرَد نان! ز سفره ام ایمان!
هزار و سیصد و .. این سالهای پی در پی
رسید و سر نرسیده سلام نامه رسان
وطن سلام و ببخشای تهمتی که زدند
که دستهای تو پاک است پاک از بهتان
 چه کرد و لر،چه بلوچ و عرب،چه ترک!چه فارس!
که جمله هستند اعضای پیکری، یکسان!
و تن! وطن! بله آن تن! که نام او وطن است
نمیرسند اجانب به خاک او آسان
به خاک پاک و گران سنگ میهنم سوگند
نمی دهیم به طاغوت یک وجب از آن
وطن‌ همان وطنی که وجود من به فداش
نگاه فتنه بیافتد به آن؟ نه دور از جان
دل از محبت این خاک پاک لبریز است
نگاه کن به زمین و نگاه کن به زمان
امین و امن بماند دل مجاور تو
دل مسافر تو نیست لحظه ای نگران
به مهر و ماه قسم می رسد به صبح ظهور
دوام عزت ایران همیشه ی دوران
وطن سلام و ببخشای تهمتی که زدند
که دستهای تو پاک است پاک از بهتان
وطن بگو چه خبرهای تازه ای داری
وطن‌ سلام و به یاران‌سلام من برسان
منم که مثل دماوند مانده ام پایت
بخوان دوباره برایم حکایت از تهران
سلام عهد کهن ای شکوه پا برجا
سلام مهد تمدن سلام کردستان
قسم به قرب تو ایرانِ من، که می دانم!
غریب ماندی! مثل برادرت لبنان
غرور غرب غروبی سیاه برپا کرد
که دور مانَد از آفاق صبح، چشم جهان
وطن سلام و ببخشای تهمتی که زدند
که دستهای تو پاک است پاک از بهتان
ز روزگارِ پر از غم پناه باید برد
به روضه های محرم به روزه ی رمضان
بیا نظاره کن ای رمز و راز آزادی
بهار زندگی من گرفته رنگ خزان
خدا کند که نیارد خدا برای کسی
وداع با زن و فرزند خویش در باران
پدر! بزرگ و شریف است پیش فرزندش
همانکه شوق حیات است و عشق جاویدان
پدر کویر ترک خورده ی نجابت و بغض
و چشمهاش چنان زخم، چشمه ای جوشان
پدر تسلی داغ است در کشاکش درد
طلوع صبح وصال است در شب هجران
ولی چگونه پدر بودنم به چشم آمد؟
که غیر نام نمانده از این مقام نشان!
چقدر آه دلم تنگ زینب است امشب
کجاست تا بنشیند به روی این دامان
تمام سهمش از این روزگار تنهایی ست
چگونه می شود این عمر رفته اش جبران
دوباره آه شب و این سیاهی زندان
دوباره آه شب و حرفهای بی پایان‌

برای دریافت نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید.



متن خبر
ارسال به دوستان

ارسال به دوستان

نظرات نظرات
0 نظر ثبت شده
اولین نظر را شما ارسال کنید.
نظرات ارسال نظر
بستن
نام و نام خانوادگی  * حداقل 3 کاراکتر وارد نمایید.
پست الکترونیکی پست الکترونیکی وارد شده صحیح نیست.
وب سایت URL وارد شده صحیح نیست.
متن نظر  * متن نظر خالی است.

بستن