اخبار اخبار

12:33
27 فروردین 1397

سوره مهر در سی و یکمین نمایشگاه کتاب تهران:

«بمب کلاغی» به دار و دسته دارعلی پایان می‌دهد

اگر به پایان ماجرای دار و دسته دارعلی علاقه‌مندید «بمب کلاغی» را بخوانید تا پایان ماجرای این دار و دسته دوست داشتنی را ببینید.

به گزارش پایگاه خبری سوره مهر، مجموعه هفت جلدی دار و دسته دار علی نوشته اکبر صحرایی نویسنده شیرازی جزو مجموعه‌های دوست داشتنی و طنز است که کوشیده جبهه‌های جنگ را در قالب روایت‌های طنزآمیز به خواننده نشان دهد.
این مجموعه که شامل «آمبولانس شتری»، «گردان بلدرچین»، «برانکارد دربستی»، «تویوتای خرگوشی»، «مین سوسکی»، «خمپاره‌های نقلی» و «بمب کلاغی» است همواره جزو آثار پرفروش و پرمخاطب سوره مهر بوده است.
اکبر صحرایی درباره کتاب «بمب کلاغی» توضیح داد: پایان ماجرای دارعلی در این کتاب مشخص می‌شود.


این داستان‌نویس گفت: مجموعه این کتاب‌ها حاصل دست‌نوشته‌های سال‌ها پیش در جبهه است و به زمانی بر می‌گردد که با «دارعلی» در قالب یک دسته در جبهه خدمت می‌کردیم. من این دست‌نوشته‌ها را در یک مجموعه هفت جلدی گرد آوردم.
در بخشی از این کتاب آمده:« همهمه می‌شود: «هواپیما...»
ـ خودیه یا دشمن؟
صدای قارقار به گوش می‌خورد. پشت‌بندش آسمان از هواپیماهای قدیمی سم‌پاش دشمن سیاه می‌شود.
ـ هواپیمای سم‌پاشی دیگه برای چیه؟
ـ عمو صدام اومده سم‌پاشی‌مون کنه آفت نزنیم.
هواپیماهایی ملخی، عین مور و ملخ، می‌ریزند بالای کله‌مان. به قدری پایین پرواز می‌کنند که خلبانشان را می‌بینم. بی‌اختیار، برایشان دست تکان می‌دهم.
شکم هواپیماها از هم باز می‌شوند و بمب ‌کلاغی می‌ریزند پایین. بمب‌های کلاغیِ سیاه به قدری زیادند که صف دراز هفت ـ هشتیِ بی‌انتهای کلاغ‌های مسیر مدرسه را در ذهنم تداعی می‌کند. آسمان پُر می‌شود از هواپیمای ملخی، میگ سوخوی روسی، میراژ دوهزار و سوپراتانداردهای فرانسویی که تیرآهن، پلیت، میز و صندلی، یخچال قراضه، سطل آتش‌نشانی، سنگ ساختمان و بمب‌ کلاغی روی کله‌مان می‌ریزند. به قدری آت و آشغال پایین می‌آید که اگر بنا باشد به آن‌ها نگاه کنیم، باید همیشه چشممان به آسمان باشد. بالا را نگاه می‌کردی، انگار تخم سیاه‌رنگ کلاغی‌شکل می‌پاشند پایین. هریک از بچه‌ها سمتی پَر می‌زنند و دَرمی‌روند. خودم هم باید دنبال سوراخ‌سنبه‌ای بگردم. چشمم به گودیِ کم‌عمقی می‌خورد و با کله خیز می‌زنم داخلش. بین کُپ‌کُپ انفجارها، تنۀ قرص و محکمی می‌خورد به من. انفجار و لرزش زمین تمامی ندارد. می‌خواهم بلند شوم، اما همان تنه‌لش گوشتی مانع می‌شود. زور که می‌زنم، کوه گوشت می‌چرخد و مقابلم مراد سبز می‌شود. می‌گویم: «بفرمایید تو قربون. توی گور هم دست از سرم برنمی‌داری؟»
ـ اجازه، چه جایی بهتر از پیش دارعلیِ روئین... آخ... سوختم...
پشت‌بندش جیغ و داد مراد هوا می‌رود.
ـ چی شده قربون؟
ـ اجازه، ترکش خوردم.
ـ کجات قربون؟
ـ اینجا...
برمی‌گردد روی شکم. پشت ران مراد ترکش بمب‌ کلاغی خورده و خون بیرون می‌زند. ننه‌ام غریبم بازی درمی‌آورد.
ـ اجازه، یه کاری کن، سوختم.
دو تا امدادگر صفرکیلومتر با قوطی امداد می‌رسند.
ـ برادر، باید پاچۀ شلوارت رو بزنیم بالا تا زخمت رو پانسمان کنیم.
امدادگر دوم می‌گوید: «ببخشین برادر، کمربندت رو شُل کن.»
ـ اجازه برای چی؟
ـ باید شلوارت رو دربیاریم تا زخمت رو ببندیم.
تا مراد می‌خواهد فکر کند، دو امدادگر کمربند مراد را باز می‌کنند.»

برای خرید نسخه چاپی این کتاب اینجا کلیک کنید.


متن خبر
ارسال به دوستان

ارسال به دوستان

نظرات نظرات
0 نظر ثبت شده
اولین نظر را شما ارسال کنید.
نظرات ارسال نظر
بستن
نام و نام خانوادگی  * حداقل 3 کاراکتر وارد نمایید.
پست الکترونیکی پست الکترونیکی وارد شده صحیح نیست.
وب سایت URL وارد شده صحیح نیست.
متن نظر  * متن نظر خالی است.

بستن