کتاب معرفی کتاب


رقص روی یک پا

از نکات برجستۀ این کتاب می‏توان به روایت شیوا و پر فراز و نشیب آن اشاره کرد. از اتفاقات کودکی گرفته تا رفتن به خط مقدم و اسارت. قرار گرفتن راوی در فضاهای مختلف و از سر گذراندن اتفاقات مهم تلخ و شیرین که به جذابیت کار افزوده است.

تاریخ نشر: اردیبهشت 1396

تعداد صفحات: 501

شابک: 0- 0414 - 03 - 600 - 978

نوبت چاپ: اول

قیمت: 180,000 ریال

شمارگان: 2500

از ابتدا تصور نمی‏کردم که در طول این مسیر بتوانم جنگ را  اینقدر از نزدیک لمس کنم. انگار که من در تمام اتفاقات حضور داشتم و با اسماعیل یکتایی بوده ‏ام. لحن یکتایی آنقدر به واقعیت نزدیک است که گویی تمام رخدادها مال همین دیروز بوده و هنوز داغ است. رقص روی یک پا روایتی دیگر گونه از سال‏هایی است که کمتر گفته و شنیده شده است. آنچه در این کتاب نگاشته شده است خودِ واقعیت است نه آنچه که در خیال و به دور از حقیقت گفته و یا ساخته شده باشد.

برشی از کتاب رقص روی یک پا :

1.    اولین قد م را که برداشتم صدای انفجار را شنیدم. تا به این فکر کنم که چه اتفاقی افتاده است، دیدم خودم هستم که به هوا پرت شدم. چشم‏هایم تار شد، یاد حر ف‏های مهدی طاهایی در زمانی که هر دو در گردان سردار جنگل بودیم افتادم که می‏گفت: «اسماعیل وقتی روی مین رفتم چشمام تارشد.» افتادم روی یکی از بچه‏ها. صدای ایرج توحیدی بود که مرا بغل کرده بود. مغزم سوت می‏کشید. از شدت درد فریاد می‏زدم و مادر م را صدا می‏زدم. جمشید کلانتری بالای سرم آمد و گفت: «اسماعیل آروم باش، عراق یها نباید بفهمن ما اینجا هستیم.
2.    نوبت به ما رسید و با سربلندی به سمت هواپیما رفتیم. پا که روی اولین پله گذاشتم، یاد غلامرضا افتادم. بدنم خشک شد و نفسم بند آمد. توان حرکت نداشتم. انگار پاهایم را به زمین دوخته بودند. عرقِ سردی روی پیشان یام نشست. صورتِ غلامرضا درحال یکه م یخندید، جلوی چشمم آمد. یاد شوخی‏هایش افتادم. خنده‏هایی که در سخت‏ترین شرایط، حتی در آخرین لحظه زندگی روی لب‏هایش بود. حرفش، زمانی که پایش قطع شده بود، توی گوشم می‏چرخید: «اسماعیل نمی‏دونستم با چه رویی باید کنار تو راه برم، ولی حالا... » با خودم گفتم:  «اسماعیل؟... اسماعیل؟... بدون غلامرضا داری برمی‏گردی؟»

افزودن به سبد خرید
راهنمای خرید نسخه دسکتاپ راهنمای خرید نسخه موبایل
2498



بستن