کتاب معرفی کتاب

آبنبات هل دار

«آبنبات هل‌دار» داستان طنزی است از زبان یک کودک بجنوردی؛ برادر این کودک قرار است به جبهه برود. محسن، راوی داستان، فرزند آخر یک خانوادة پنج‌نفری است. آن‌ها همراه مادربزرگشان در یکی از محله‌های قدیم بجنورد زندگی می‌کنند. فضای داستان سرتاسر ماجراهای خنده‌دار و حیرت‌آور است؛ ماجراهایی که محسن آن‌ها را ایجاد می‌کند. یکی از نقاط قوّت کتاب توانایی نویسنده در نشان‌دادن فضای پشت جبهه‌هاست؛ نویسنده نشان می‌دهد که چگونه مردم در این فضا زندگی روزمرة خود را می‌گذراندند و سرگرمی‌های خاص خود را داشتند. در این داستان، نویسنده نشان می‌دهد، در سال‌هایی که به ظاهر برای بسیاری یادآور روزهای جنگ است، بخش عمده‌ای از مردم ایران زندگی شاد و پُرماجرایی داشتند؛ زندگی‌ای همراه با خنده و سرزندگی. این کتاب، برای کسانی که از روزگار دهة 1360 خاطرات نوستالژیک دارند، برای نسل امروز هم، که دوست‌دارِ موقعیت‌های طنزِ کُمیک‌اند، حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. محسن، قهرمان داستان، از روزگاری می‌گوید که مردم با مسائل ساده شادی‌های بزرگی می‌آفریدند، مثلِ اولین تجربة رفتن به سینما؛ دیدنِ اولین تلویزیون رنگی؛ تجربة حضورِ نخستین خوراکی‌های لوکس در خانة مردم. انجام‌دادنِ کارهای ساده برای محسن به ماجراجویی‌هایی تبدیل می‌شود که کمتر از هفت‌خان رستم نیست؛ کارهایی مثل رفتن به مدرسه و پخش آش نذری یا پخشِ کارتِ عروسی برای محسن ماجراهایی را رقم می‌زند که هر یک برای خوانندة کتاب دنیایی است پُر از خنده و نشاط. خلاصه اینکه برای کسانی که دوست‌دار یادآوری روزهای پُرخاطره همراه با خندیدن‌اند این کتاب حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد...

تاریخ نشر: شهریور 1395

تعداد صفحات: 411

قطع: رقعی

شابک: 978-600-175-516-3

نوبت چاپ: دهم

قیمت: 170,000 ریال

شمارگان: 2500

 ملیحه خواست نامة دوم را باز کند. من از ترس داشتم می‏مُردم. چون اصلاً فکر نمی‏کردم نامه‏ام هم‌زمان با نامة اصلیِ محمد برسد! برای همین گفتم: «شاید برای مریم نوشته! باز نکنیم، بهتره.»

قبل از اینکه موفق شوم نامه را چنگ بزنم، ملیحه دستش را کشید؛ چون دستم را خوانده بود. ملیحه، قبل از اینکه نامه را باز کند، چشمکی به مامان زد و پرسید: «مَگه داداش محمد آمده بجنورد؟ انگار نامه‏شِ از همین‌جا پست کرده. هم فرستنده بجنورده هم گیرنده.»

وقتی آدرس فرستنده و خط خرچنگ‌قورباغه‏ام را به بقیه نشان داد، همه جز من مشتاق‏تر شدند نامه را بشنوند. از شانس بد، مریم هم در همین لحظه وارد خانه شد. مریم نامة خودش را نیاورده بود. گفت یادش رفته؛ اما من، که دروغگو را خوب می‏شناسم، فهمیدم عمداً نیاورده و دوست نداشته کسی از متن نامة خصوصی‏اش باخبر شود. ضمناً نسبت به قبل باز هم چاق‌تر شده بود. نامة دوم با شعری از کتاب چهارم دبستان شروع می‏شد:

«ای نام تو بهترین سرآغاز

بی‌ نام تو نامه کی کنم باز

سلام بر آقا جان و مامان و بی‏بی و ملیحه و خودم، که محمدم.

خوب هستید؟ الان که این نامه را می‏نویسم در قصرشیرین نشسته‏ ایم. جایتان خالی! خیلی قصر قشنگی است. توی حیاط قصر سنگر درست کرده‏ ایم و داریم با بقیة هم‏سنگرها موز می‏خوریم. بفرمایید موز! هه‌هه‌هه شوخی کردم. امروز از طریق رادیو کویت یک آهنگ شنیدم که آقای اشرفی به من تقدیم کرده بود. دستش درد نکند. راستی آقا جان من توی تیراندازی از بقیه نشانه‏ گیری‏ ام خیلی بهتر است. مثل رابین‌هود با هر تیر دو عراقی را می‏زنم و به قول حمید دهانشان را سرویس می‏کنم؛ اما حیف که گلوله‌هایم زود تمام می‏شوند و برای خرید گلوله به پول احتیاج دارم. بنابراین، اگر ممکن است مقداری پول بدهید محسن برایم بفرستد جبهه تا بتوانم گلوله بخرم. ضمناً وصیت می‏کنم چراغ‌قوه‏ام و دوچرخة خودتان را هم به محسن بدهید تا بتواند کارهای خانه را بهتر انجام بدهد. مامان جان، از طرف من همة اعضای خانواده، به‌خصوص آقا جان، را ببوس ... ‌ها‌ها‌‌هاها ... عروس داماد رو ببوس یالله ... به قول برادرای هم‌سنگرم، همه با هم یالله یالله یالله ... راستی، مامان جان، به جای بوسیدن ملیحه، به او بگو بیشتر حواسش به درس باشد تا ان‌شاءالله هم در کنکور قبول شود و هم اینکه دیگر مزاحمی زنگ نزند. شنیده‏ام نمره‏های محسن این ثلث خیلی بهتر شده. جوری که خودش متوجه نشود، یک هدیه برایش بگیرید تا تشویق شود. به بی‏بی هم بگویید شب‏ها دندان مصنوعی‌اش را در لیوانی که آب می‏خوریم بالای سر کسی نگذارد. یک بار کم مانده بود یکی از اعضای خانواده، که تشنه شده بود، اشتباهی آب آن لیوان را بخورد. به مریم هم سلام مرا برسانید و بگویید بیشتر ورزش کند تا روز به روز چاق‏تر نشود. در پایانِ نامه به یاد شما چند تیر هوایی شلیک می‏کنم. تق‌تق‌تق ... آقا جان یک‏ وقت فکر نکنی همین کارها را می‏کنم که تیرهایم زود تمام می‏شود! جریان تیر هوایی را شوخی کردم. هه‌هه‌هه ...

نمک در نمکدان شوری ندارد

دل من طاقت دوریِ پلو ندارد

محمد جان»

نامه که تمام شد، همه به من نگاه کردند. از همان اول نامه، که یادم رفته بود به خودم هم سلام برسانم، می‏شد فهمید که خود را لو داده ‏ام.(صفحه 154)

2436


بستن