کتاب معرفی کتاب

شب که میشه کلاغا (شعر خردسال)

نمای نزدیک:کتاب «شب که میشه کلاغا» از 14 شعر تشکیل شده است: بادکنک من، کلاغا، تاکسی بابا، باد کوچولو، بخاری، برف، کلاغ مسافر، شیلنگ، پنجره‌ها، خدا، خانم قوری، دریا، ساحل و گنجشکا. عباسعلی سپاهی یونسی در این اشعار برای فهم راحت مخاطبش، مثال‌هایی را عنوان کرده که می‌تواند جذاب باشد. مثلاً در همان شعر اول، بادکنک من، شاعر داستان ساده و سرراست شادی را به بهترین نحو بیان می‌کند یعنی می‌گوید که می‌توان به راحتی کسی را شاد کرد حتی با یک کار ساده و بدون خرج. بادکنک این شعر، باد ندارد و باد به راحتی آن را باد می‌کند و هم خود بادکنک شاد می‌شود هم صاحبش. «شب که میشه کلاغا» از این دست مضامین زیاد دارد و نکاتی را به بچه‌ها آموزش می‌دهد که شاید اگر ما بخواهیم برای‌شان توضیح دهیم زمان زیادی طلب کند. مثلا در شعر کلاغا، شاعر به این نکته اشاره می¬کند که رخت‌خواب کلاغ¬ها همان‌جا بالای درخت است و نکاتی از این دست. بیشتر شعرهای این اثر در قالب چهارپاره و برای گروه سنی خردسالان سروده شده است. در محتوای شعرها هم سعی شده موضوعاتی انتخاب شوند که کودکان آنها را در دنیای پیرامون خود و با ارتباط به سبک خودشان درک می‌کنند.

تاریخ نشر: دی 1393

شابک: 0- 760- 175- 600- 978

نوبت چاپ: اول

قیمت: 79,000 ریال

شمارگان: 5000

نمای میانی:عباسعلی سپاهی یونسی سال ۱۳۵۴ در روستای یونس متولد شد که نزدیک شهر گناباد قرار دارد. بعد از پایان دوران دبیرستان به مشهد مقدس آمد و در دانشگاه آزاد اسلامی این شهر، در رشته مطالعات خانواده درس خواند. وی هم اکنون نیز ساکن این شهر است. سپاهی یونسی شعرهای فراوانی برای کودکان سروده و کتاب‌های بسیاری به چاپ رسانده است که تعدادی از آنها در جشنواره¬های ادبی برگزیده شده¬اند.

نمای دور:عباسعلی سپاهی یونسی: زندگی من یک زندگی معمولی است. از زمانی که خودم را شناختم همه عشقم ادبیات بود. کلاس چهارم بودم و برای خودم کتابچه‌ای درست کرده بودم و شعر منظومی گفته بودم، البته چون در روستا بودیم و کتابخانه‌ای نبود و کسی هم قبل از من آنجا شعر نگفته بود کسی مرا جدی نگرفت. خانواده‌ام سواد ندارند. زنده‌یاد مادرم فقط می‌توانست قرآن بخواند ولی پدرم حتی قرآن هم نمی‌تواند بخواند و این علاقه در من بود و برای خودم چیزهایی می‌نوشتم تا دوره دبیرستان که شعر برایم جدی‌تر شد. دبیرستان را در «یونس» بودم، دبیرستانی ساخته بودند و ما اولین شاگردانش بودیم. اسمش دبیرستان ضیاعی بود. یکی از اهل روستا که وضع مالی خوبی داشت آن مدرسه را ساخت. چون به ادبیات علاقه داشتم کتاب‌هایی مثل دیوان حافظ و سعدی را تهیه کرده بودم که البته شاید پنج جلد هم نمی‌شد؛ وضع مالی خانواده هم طوری بود که نمی‌توانستم کتاب بخرم. حتی دیوان حافظ را هم برادرم خریده بود.

از کتاب:شب که می‌شه کلاغا/ میرن به خونه‌هاشون/میرن که خوب بخوابن/درنمی‌آد صداشون/ تخت‌خواب کلاغا/ رو شاخه چناره/ صبح که بشه دوباره/ موقع قار و قاره/ خدا مواظب که/ خوب بخوابن کلاغا/ خوابای خوب ببینن/ لالا لالا لا لا لا(صفحه 13)
تابستونا تعطیله/ میره توی انباری/ وقتی زمستون میشه/ کار می‌کنه بخاری/ گرماهای داغ داغ/ می‌ده به خونه ما/ وقتی میرم کنارش/ به من می‌گه بفرما/ زودی می‌گیرم از اون/ گرما برای دستم/ دوستش دارم همیشه/ الان پیشش نشستم(صفحه 19)

از همین قلم:هر گلابی یک چراغ(سوره مهر)، صبح و سیب (انتشارات قو)، روستاى من (نشر عابد)، یاد لبخندهایتان هستم(‌انتشارات قو)، راه رفتن زیر باران و طفلکى آقاى سیر (آیین تربیت)، شاید همین اطراف باشد و خسته نباشى خدا جان(امیرکبیر)

راهنمای خرید نسخه دسکتاپ راهنمای خرید نسخه موبایل
2252


بستن