کتاب معرفی کتاب

حاجی بصیر

نمای نزدیک:داستان «حاجی بصیر» درست از لحظه تولد حاج حسین بصیر، سردار شهید دوران دفاع مقدس در غروب عاشورای سال 1322 هجری شمسی در فریدونکنار مازندران آغاز می‌شود و با روایتی خواندنی از زندگی پرفراز و نشیب او در 44 بهار عمرش از جمله در کوران انقلاب، حضور موثر و مقابله با دشمن در غائله کردستان، عزیمت به افغانستان برای کمک به مجاهدین و حضور در جبهه‌ها و عملیات‌های مختلف دوران دفاع مقدس ادامه می‌یابد. کتاب با روایت صحنه شهادت او در اردیبهشت 1366 بر اثر فرود یک گلوله خمپاره به سنگرش در عملیات کربلای 10، خاتمه می‌یابد. امیرحسین انبارداران، نویسنده قصه «حاجی بصیر» در هر برش این کتاب، از خلال رویدادهایی که معمولاً راوی آنها سوم شخص و غالباً هم فردی به نام «آقاشجاع» است، مخاطب را با بُعد جدیدی از ذهنیت و جهان‌بینی این سردار رشید اسلام آشنا می‌کند؛ تصویر لحظه شهادت حاج حسین بصیر، یکی از نابترینِ این روایت‌ها است: «از شکاف پیشانی‌ات جوی خون جاری بود. ترکش‌ها همه بدنت را سجده کردند. دستت انگشت نداشت. آمنه چه باید می‌کرد! با این دست بی‌انگشت که نمی‌توانست به وصیتت عمل کند... وقتِ مزدت بود انگار مرخصی طولانی می‌خواستی...»

تاریخ نشر: شهریور 1393

تعداد صفحات: 76

شابک: 1- 776- 175- 600- 978

نوبت چاپ: اول

قیمت: 40,000 ریال

شمارگان: 10000

 

نمای میانی:امیرحسین انبارداران سال 1348 در قم به دنیا آمد. وی دارای مدرک لیسانس روانشناسی بالینی است. حرفه اصلی او اما نوشتن است؛ انبارداران روزنامه‌نگار و داستان‌نویس است. اولین کتاب او با نام «امیر دلاور» در سال 1381 از سوی نشر شاهد منتشر شد. این روزنامه‌نگار در سال 1381 قلم زرین خبرنگاران مطبوعاتی دفاع مقدس را به دست آورد و تا کنون هم بیش از 65 عنوان کتاب در حوزه دفاع مقدس چاپ کرده است.

نمای دور:امیرحسین انبارداران: وقتی قرار شد یکی از کتاب‌های مجموعه «قصه فرماندهان» را من بنویسم، خودم، سردار شهید حاج حسین بصیر را پیشنهاد دادم. این شهید بزرگوار، قائم‌مقام لشکر 25 کربلا بود و در بین رزمندگان اسلام بالاخص نیروهای مازندران و گیلان محبوبیت خاصی داشت. برای نوشتن این کتاب، همان آغاز حدود دو هفته در فریدونکنار (زادگاه شهید حاج حسین بصیر) اقامت کردم و مواد اولیه قصه‌های کتاب را تهیه کردم. البته ابتدا در گلزار شهیدان شهر حاضر شدم و از خود شهید اجازه گرفتم. در ادامه حدود سه ماه مشغول نگارش کتاب شدم که از بهترین لحظات عمرم بود. همه قصه‌های کتاب «حاجی بصیر» بر مبنای خاطراتی است که از دوستان و خانواده شهید گرفته‌ام. در این کتاب، من کوشیدم از سردار شهید حاج حسین بصیر، یک اسوه زمینی و قابل دسترس بسازم نه یک اسطوره آسمانی غیرقابل دسترس. به جرأت می‌گویم که این شهید بزرگوار در همه لحظات نگارش اثر، دستم را گرفت و یاری‌ام کرد.

از کتاب:پیغام داده‌ای خانه را جمع کنم و بیایم اهواز. دلم تنگ شده برای خانه سازمانیِ پایگاه شهید بهشتی. باید با همسران فرماندهان برویم سرسلامتی زنی که خبر شهادت همسرش را آورده‌اند و خودش نمی‌داند. هوای دعای کمیلِ پایگاه از سرم نمی‌رود بیرون. پس چرا همسر شهید بابایی نمی‌آید؟ این زن را تا الان ندیده‌ام. نمی‌شناسمش. گلزار شهیدان معصوم‌زاده را نشانم می دهد. همه دور تابوت ضجه می‌زنند. مجدزاده هم، با این همه مشغله، آمده است و چه بی‌تاب است. چه حرفی دارد با تو؟

از همین قلم:«پلاک و بازوبند» (کیهان)، «امیر دلاور» (شاهد)، «لحظه دیدار» (شاهد)، «سه¬شنبه‌هایی از جنس ماه» (کیهان)، «عطر ملکوت» (مجنون)، « سه روایت از چمران» (مجنون)، دلاوران کوچه تنگ» (مجنون) و ...

راهنمای خرید نسخه دسکتاپ راهنمای خرید نسخه موبایل
2245


بستن