کتاب معرفی کتاب

ستاره شمال (زندگی شهید محمدعلی اندرزگو)

نمای نزدیک: نام‌های مستعار و چهره‌های متفاوت داشت، اما او تنها یک نام بود که بزرگ بود و جاودانه ماند. سیدعلی اندرزگو، نامی است که سخن گفتن از زندگی‌اش، یعنی سخن گفتن از زندگی مردی همواره در سفر و «ستاره شمال» داستان سفر‌ها و مبارزات اوست و نقش مهم‌ او در وارد کردن اسلحه به ایران و مبارزه با رژیم پهلوی. نویسنده، در بازگویی این مبارزات و تعقیب همیشگی قهرمان توسط ساواک، نثری ساده و روان و شیوه روایتی خواندنی انتخاب می‌کند. شیوه‌ای که در آن زندگی روزمره و توصیف‌های زیبا از روابط آدم‌ها در کنار فعالیت‌ها و مبارزات سیدعلی به طور موازی قرار می‌گیرد. داستان از روایت زندگی زن‌ها (مادر، خواهر و همسر) در غیاب سیدعلی غافل نمی‌ماند، بخشی که کتاب را از فضای خشک و مردانه مبارزات مسلح به واقعیت‌های قابل لمس زندگی پیوند می‌دهد و در عین حال بستری برای شناخت وجه دیگری از شخصیت قهرمان اصلی فراهم می‌آورد. «ستاره شمال» داستانی است پیچیده در عشق‌ها، دربه دری‌ها، تحصیل، مبارزات و شکنجه‌های مردی انقلابی و جسور. ناهید سلمانی، نقطه آغازی دور از ذهن و خواندنی برای داستانش انتخاب می‌کند؛ مجلس خواستگاری سیدعلی که آن روز‌ها تازه در جلسات هیات موتله اسلامی شرکت می‌کرد. «ستاره شمال» کتابی است که عشق و جنگ را در مجاورت هم و‌ گاه پیچیده در یکدیگر روایت می‌کند.

تاریخ نشر: بهمن 1390

تعداد صفحات: 156

قطع: رقعی

شابک: 978- 964 - 471- 735 - 2

نوبت چاپ: سوم1390

قیمت: 29,000 ریال

شمارگان: 2500

 

نمای میانی:سال‌هاست که می‌نویسد و نوشتن را می‌آموزاند. در این میان فعالیت‌های دیگری هم داشته که هیچ کدام از حیطه ادبیات خارج نبوده؛ فعالیت‌هایی چون عضویت در مرکز بررسی آثار (مجلات رشد)، مسئولیت واحد زنان دفتر ادبیات و هنر مقاومت در حوزه هنری، عضویت در دوره دوم شورای بررسی کتاب گاهنامه قلمرو و عضو هیئت داوران انتخاب کتاب سال سوره نوجوان (دوره پنجم). ناهید سلمانی در سال ۱۳۴۹ در تهران متولد شده است.

نمای دور:کبری سیل سه‌پور (همسر شهید اندرزگو): آن روز‌ها ما یک تلویزیون کوچک داشتیم که الان هم داریم. منتهی مأموران ساواک آن را شکسته‌اند. آن را به یادگار نگه داشته‌ام. یک روز ایشان اخبار ورود کار‌تر به ایران را از تلویزیون تماشا می‌کرد. پرسیدم، «پس چرا این پهلوی را نمی‌کشی؟ چرا هیچ اقدامی درباره نابودی این آدم نمی‌کنی؟» جواب داد، «من شش ماه تمام روی طرحی زحمت کشیدم. برنامه تنظیم کردم، ولی حاصل کار من لو رفت. برای همین نتوانستم پهلوی را از بین ببرم. حالا شش ماه دوم را شروع کرده‌ام و دارم کار می‌کنم. این پهلوی را یا با دست خودم از بین می‌برم یا با خون خودم.»‌‌ همان شب، یک بار دیگر که تلویزیون همین خبر را پخش کرد، شهید اندرزگو یک دفعه برگشت و به من گفت، «می‌بینی! یک روزی جمهوری اسلامی می‌شود. اوایل جمهوری اسلامی، یعنی‌‌ همان سال‌های اول، همه مردم مورد امتحان خدا قرار می‌گیرند. همه مردم از عالم تا آدم عادی.»
از کتاب:به کلی تغییر کرده بود. ریشش را کاملا از ته تراشیده بود و به مو‌هایش روغن زده بود. از جیب پراهنش دسته عینکی بیرون زده بود. شلوار لی به پا داشت و انگار اصلا سید سال گذشته نبود. مرضی نمی‌دانست چه بگوید. سید که لب باز کرد، انگار دریای آرامشی به دل توفان زده‌اش ریخت.
- مرضی جان، می‌دانم خیلی عذاب کشیده‌ای. ولی بیا و با من فرار کن! باور کن آن قدر به تو علاقه دارم که نمی‌توانم به کس دیگری فکر کنم.صفحه ۲۴
از همین قلم:گل سیمین (سوره‏ مهر) آشیانه‌ای برای کبوتر‌ها (سوره‏ مهر) لبخند خاله طوبی (سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی) ژالاپ (علم) نشستن روی صندلی سفید (قدیانی) درباره ادبیات و هنر دینی (نیستان)

1713


بستن