کتاب معرفی کتاب

آوازهای نخوانده

نمای نزدیک:مرور خاطرات بسیجیانی که از دل همین کوچه و بازار و در همسایگی‌مان به جنگ دشمن رفتند، این نکته را به ذهن متبادر می‌کند که آنها هم از همین آب و خاک و همین افراد به ظاهر عادی بودند که اگر امروز خاطراتشان را به واسطه همین کتاب‌ها مرور نمی‌کردیم شاید تاکنون از یادها رفته بودند. اسیر آزاد شده محمود امین‌پور، امانتدار آب و خاک و میهنش بود و به گفته خودش داشت غبار فراموشی را احساس می‌کرد که خداوند تبارک و تعالی با شهادتش او را جاودانه کرد. «آوازهای نخوانده» کتابی است که با خواندن آن در می‌یابیم شهید امین‌پور چه روح پاک و بی‌آلایشی داشت؛ از برخوردش با نفرات اول کشور در قالب یک کارگر رستوران تا ازدواجش که در اوج سادگی و اخلاص بود و در آخر، اسیر‌شدنش. در بخش‌هایی از این کتاب، شهید موقعیت‌هایی را بازگو کرده است که فکر می‌کنی نویسنده از قوه تخیلش استفاده کرده است. بریدن سر‌های‌ همرزمان شهید، تیر خوردن به پیشانی همرزمش چند قدم جلوتر از خودش و.... اما بعد در می‌یابی که همه اینها با تمام تلخی و شگفت‌انگیزی شان، عین واقعیت هستند. از سویی دیگر، فرق امین‌پور‌ با دیگر شهدا این است که او تمامی تبعات یک جنگ را که جراحت، اسارت و شهادت بود تجربه کرد تا جاودانه شود. به همین خاطر، تجربیات و خاطراتش بسیار گسترده‌تر و رنگارنگ‌تر است.

تاریخ نشر: شهریور 1390

تعداد صفحات: 164

قطع: رقعی

شابک: 978-964-506-506-3

نوبت چاپ: دوم

قیمت: 120,000 ریال

شمارگان: 2500

 

نمای میانی:ساسان ناطق سال ١٣٥٤ در تبریز متولد شد. سال 1374 در رشته مدیریت دولتی قبول شد و همزمان داستان نویسی را نیز شروع کرد. آثار وی در جشنواره‌های متعددی حائز رتبه شده است. رتبه اول جشنواره سراسری شب‌های شهریور(سال 81) و برگزیده داستان کوتاه مردادگان (سال83) و... از جمله توفیق‌های او در جشنواره‌ها بوده است.
نمای دور:زمانی که محمود امین‌پور در اردوگاه‌های بعثی عراق عشق را معنا می‌بخشید شهیدی به‌نام او به اردبیل می‌آید و در آرامستان میر اشرف به خاک سپرده می‌شود. بعد از گذشت دو سال از این اتفاق در شهریور ماه سال 1369 خبر می‌رسد که او زنده است. حالا او که شهیدش می‌دانستند به آغوش مادری که هر روز بر سر مزارش فاتحه و قرآن می‌خواند باز می‌گشت و آن مزار نام آشنا زیارتگاهی برای همه مردم شهر می‌شد؛ مزاری که خود امین‌پور هم اگرچه نامش بر آن حک شده بود، اما دیگر بر سر همین مزار فاتحه می‌خواند.
این آزاده سرافراز در سال 1343 در روستای سیدبیگلو مشکین شهر به‌دنیا آمد و در 24 تیرماه سال 1367 در منطقه مهران به اسارت در آمد، اما در نهایت 25 شهریور سال 1369 دوران اسارتش به پایان رسید و وارد ایران شد.
او بعد از تحمل درد و رنج ناشی از اسارت و 30 درصد جانبازی، سال 1387 به خیل یاران شهیدش پیوست.

از کتاب: این بار نگفتند غذا را امتحان کنم. خوب که نگاه کردم دیدم آقایان رجایی، باهنر، هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی آنجا هستند. رجایی پیراهن آبی تنش بود. پیراهنش را انداخته بود روی شلوارش. رضایی هم لباس سپاه تنش بود. به پاسدار‌ها گفتم: می‏خواهم بروم داخل با آنها احوالپرسی کنم.صفحه 23

از همین قلم:تلگرافچی پنج ستاره (سوره‏ مهر) پشت میدان نبرد (سوره‏ مهر) به سختی پولاد به نرمی لبخند (سوره ‏مهر) سربازان چکمه‌پوش (سوره ‏مهر) اروند ما را با خود می‌برد (سوره‏ مهر) چشم مرا روشن کن (سوره ‏مهر) و ...

افتخارات:برگزیده سیزدهمین جشنواره کتاب سال دفاع مقدس

راهنمای خرید نسخه دسکتاپ راهنمای خرید نسخه موبایل
1230


بستن