ورود

چراغ صبح

نویسنده: اصغر فکور

ناشر سوره مهر

شمارگان 2500

شابک 5-734-471-964-978

تعداد صفحات 160

نوبت چاپ ششم

سال چاپ اول

قطع کتاب رقعی

  نمای نزدیک:حتی سنین کودکی‌اش هم آنقدر عظمت داشت که می‌توانست دو محله را که بر سر عزاداری عاشورا نزاع داشتند، با یکدیگر آشتی بدهد؛ داستان هم از میان علم و کتل و صدای به هم خوردن استکان‌ هیات‌ها و نقشه محمدعلی برای آشتی آن‌ها آغاز می‌شود. بعد می‌رسد به روزهای شاگردی و دست‌فروشی در سبزه میدان. روزهایی که محمدعلی نان و پنیرش را در دستمالی می‌پیچید و برای فروش کاسه و بشقاب‌های گلی از خانه بیرون می‌زد. اما حکومت رزم آرا بساط دستفروش‌ها را برچید و محمدعلی وارد نیروی هوایی شد. داستان با روایت خاطراتی زیبا و خواندنی از برخورد محمدعلی رجایی با مردم در لباس نظامی و سرانجام استعفای او ادامه پیدا می‌کند. اصغر فکوری نویسنده کتاب «چراغ صبح»، زندگینامه این شهید را به شیوه خطی و کلاسیک و بدون پیچیدگی‌های ساختاری روایت می‌کند؛ اما نثر پخته نویسنده و شگفتی حوادث زندگی محمدعلی رجایی، خواندن داستان را برای مخاطب جذاب و دوست داشتنی می‌کند. او داستان را با ورود شهید رجایی به جلسات سخنرانی آیت‌الله طالقانی و علاقه‌مندی‌اش به آن بزرگوار ادامه می‌دهد. جلساتی که بیش از گذشته موجب فعالیت محمدعلی رجایی در زمینه تکثیر و توزیع اعلامیه‌های امام خمینی (ره) می‌شود. دوران معلمی او در بیجار با توصیف‌های درخشان نویسنده از طبیعت روستا و علاقه‌ بچه‌ها به معلمشان، یکی از فصل‌های خواندنی کتاب را تشکیل داده است. برخی ماجرا‌ها مثل ماجرای جاسازی اعلامیه‌ها در جعبه‌های انگور و رساندن آن‌ها به قزوین و در ‌‌نهایت دستگیری و بازجویی او توسط ساواک به خوبی توانسته‌اند بار تعلیق داستان را به دوش بکشند. ماجرای زندگی آن شهید، تا پیروزی انقلاب و وقوع پی‌درپی حوادث پس از آن و انتخاب وی به عنوان رییس جمهور و در ‌‌نهایت شهادت آن دولتمرد انقلاب  ادامه پیدا می‌کند. نمای دور: شهید رجایی:‌ یکی از روزهای ماه رمضان، درست نیمه ماه رمضان بود و تولد امام حسن (ع)، من را یک روز ساعت ۸ بردند تا ساعت یک بعدازظهر؛ هنگام برگرداندن حالم طوری بود که مرا کشان‌کشان به سلولم آوردند. آن روز یکی از روزهای خیلی خوب زندگی من بود و خیلی خوشحال بودم که روزه هستم و شکنجه می‌شوم. یادم هست که در اتاق شکنجه و یا در سلولم بیشتر اوقات آیه «یا منزل السکینه فی قلوب المومنین» را تکرار می‌کردم. وقتی شکنجه می‌شدم، مجبورم می‌کردند که برروی پاهای تاول زده بدوم. آنجا قسمتهایی از دعا یعنی قوعلی خدمتک جوارحی.... را تکرار می‌کردم. اردیبهشت و خرداد ۵۷ را به صورت تبعیدی در زندان عادی به سر می‌بردم (به جرم اقامه نماز جماعت) و آنجا هم برای ما یک کلاس بود و تجربیاتی هم در آنجا اندوختیم. در آبان ۱۳۵۷، روز عید غدیر، در سایه مبارزات مردم مسلمان از زندان آزاد شدیم و به این ترتیب دوران بازداشتم را گذراندم. از کتاب :کسی داشت به سمتش می‌دوید. سربالا آورد و احمد را دید. احمد بی‌آنکه توقف کند، گفت: «پاک نیستی... پاک نیستی...» و بی‌آنکه آشنایی بدهد، گذشت. اما محمدعلی تصمیم گرفته بود هرجوری هست، اعلامیه‌ها را برساند. احمد قبلا به ابراهیم هم خبر داده بود که لو رفته‌اند. اما ابراهیم هنوز سرجایش ایستاده و منتظر رسیدن محمدعلی بود. وقتی ابراهیم محمدعلی را دید، از روی مهتابی پرید پایین. محمدعلی به سرعت دست برد زیر خوشه‌ها و بسته اعلامیه را درآورد و به طرف ابراهیم پرت کرد.صفحه ۷۴ از همین قلم:مردی با چفیه سفید (سوره‏مهر) خوب من سرزمین من (سوره‏مهر) چهلمین نفر (سوره‏مهر) دیدار در کرانه زخمی (شاهد) شهیدغفاری (مدرسه) سرباز‌ها بیدار می‌خوابند (ستاره‌ها) سفرناتمام (ستاره‌ها) اینجا چه می‌کنی گل سرخ؟ (شاهد) مرد‌ها زود بزرگ می‌شوند (ستاره‌ها) لینک خرید نسخه الکترونیکی

نویسنده

اصغر فکور

زندگینامه

اصغر فکور متولد 1343 و نویسنده است.

نظرات
برای این مطلب نظری ثبت نشده است.
کتاب های مرتبط
کوچه نقاش ها

راحله صبوری

در کمین گل سرخ

محسن مومنی

کالک های خاکی

وقتی مهتاب گم شد

حمید حسام

دلیل (روایت حماسه شهید چیت سازیان)

حمید حسام

پایی که جا ماند

سید ناصر حسینی پور

یکی از این روزها به بلوغ رسیدم

مهدی عقابی

جشن حنابندان

محمدحسین قدمی