اخبار اخبار

10:10
6 آبان 1397

همزمان با مراسم باشکوه پیاده رویی اربعین

همراه با کاروان سفینه النجاه در «پنجره‌های تشنه»

وقتی از مهدی قِزِلی خواسته شد تا همراه با کاروان سفینه النجاه شود و لحظه‌های ناب سفر دو هفته‌ای ضریح جدید امام حسین(ع) از قم تا کربلا را در قالب روزنوشت‌ بنویسد شاید کمتر کسی از جمله خود نویسنده باور می‌کرد که «پنجره‌های تشنه» حوادث و اتفاقاتی را در خود جای دهد که به خوبی بیانگر طوفان احساسات و ارادت مردم کشورمان به سید و سالار شهیدان حضرت امام حسین(ع) را روایت کند.

به گزارش پایگاه خبری سوره مهر، کتاب «پنجره‌های تشنه»، فقط یک سفرنامه نیست که صرفاً به توصیف اماکن و آدم‌ها و غذاهای هر محل و مکان بپردازد، بلکه نتیجه نگاه هنرمندانه، کنجکاو و نکته‌یاب نویسنده در برخورد با مردمان هر منطقه است. نگاهی که رهبر معظم انقلاب در تقریظ خود بر این کتاب آن را بسیار خوب و با ذوق و سلیقه دانسته‌اند. قزلی برای نگارش اثر خود هرجا که لازم بوده با نگاهی جامعه‌شناسانه به موضوعات، اتفاقات و شرایط نگاه کرده و گاهی نیز همانند یک دوربین بی‌طرف اما تیزبین به ثبت و ضبط رویدادها پرداخته است و البته در این میان گاهی نیز با توجه به دغدغه‌ها و حساسیت‌هایش به نقد برخی افراد و یا برخوردهایشان پرداخته است و با این کار توانسته شیوه ابتکاری خود را در سفرنامه نویسی عملی کند.

 رهبر معظم انقلاب در تقریظی بر این کتاب که بیشتر دلنوشته‌ای است از جان مشتاق حضرت آقا خطاب به امام حسین علیه‌السلام، چنین مرقوم فرموده است: «بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم‌ این حسین کیست که عالم همه دیوانۀ اوست‌ این چه شمعی است که جانها همه پروانۀ اوست‌ اى شعلۀ فروزان، اى فروغ تابان، اى گرمابخش دل‌هاى خلایق! تو کیستى با این شکوه و جلال، با این شیرینى و دلنشینى، با این هیبت و اقتدار، با این‌همه لشکر دل‌به‌همراه، با غلغلۀ فرشتگان که در کنار موکب تو با آدمیان رقابت می‌کنند؟ تو کیستى اى نور خدا، اى نداى حقیقت، اى فرقان، و اى سفینةالنجاة؟ چه کرده‌اى در راه خدایت که پاداش آن خدایى‌شدنِ هر آن چیزى است که به تو نسبت می‌رساند؟ بنفسى انت، بروحى انت، بِمُهجَةِ قلبى انت، و سلام الله علیکَ یومَ وُلِدتَ و یوم اُستُشهِدتَ مظلوماً و یوم تُبعَثُ فاخِراً و مَفخَراً. ۹۳/۲/۲۹ بسیار خوب و با ذوق و سلیقه نوشته شده است؛ و با نگاه هنرمندانه و کنجکاو و نکته‌یاب. خواندم تا ۹۳/۲/۲۸.»

در بخشی از این کتاب آمده است: «من داخل صحن بودم که حاج محمود [محمود پارچه‌باف مسئول اصلی کاروان] تلفن کرد و گفت: «کجایی؟ زود خودت را برسان به مهمان‌سرای حرم.»  بعد حاج‌آقا تکیه‌ای [از اعضای اصلی کاروان] تلفن کرد. بعد حمید [حمید آزادگان، از اعضای کاروان] تلفن کرد. دیگر خودم هم ترسیدم. داشتم به دو می‌رفتم سمت مهمان‌سرا که یکی از بچه‌ها از پشت سررسید و گفت: «کجایی؟ همه دارند دنبالت می‌گردند. بُدو برویم مهمان‌سرا.» می‌خواستم  در حال دویدن بپرسم چه شده که یکی دیگر از بچه‌ها رسید و گفت: «حاج آقا تکیه‌ای دنبالت می‌گردد.» دیگر رسیده بودیم به مهمان‌سرا. وارد که شدم دیدم کاپیتان رضا [راننده تریلی ضریح] نشسته روی مبل، در لابی، و حاج محمود و حاج آقای تکیه‌ای هم ایستاده‌اند. زن جوانی هم نشسته بود روبروی رضا و گریه می‌کرد. حاج آقا تکیه‌ای با اشاره فهماند که بنشینم و گوش کنم. زن جوان با گریه حرف می‌زد و خطابش رضا قنبری، راننده تریلی، بود.

- یک شب، نزدیک تعطیلات اجلاس سران کشورهای غیروابسته (که به اشتباه کشورهای غیرمتعد می‌گویند)، خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیدم متوج شدم چشم‌هایم نمی‌بیند. یعنی اولش رنگ‌های جیغ، مثل قرمز و بنفش، را نمی‌دیدم. رفتیم بیمارستان فارابی. فکر می‌کردیم مشکل بینایی است. آنجا معاینه کردند و گفتند مشکل عصبی است و مشکوک به ام.اس یا سرطان و مرا فرستادند بیمارستان امام خمینی. تا برسم به بیمارستان، بینایی یک چشمم کاملا رفت. آنجا بستری شدم و آزمایش کردند و گفتند احتمالا سرطان است. دوتا پلاک عصبی در مغز هست که فشار آورده و عصب بینایی را از کار انداخته است. حلم خیلی بد بود. سالِم سالم بودم و یکدفعه کور شده بودم. در همان چند روز هم گفتند نمی‌توانم بچه‌دار شوم. یک شب خیلی به خدا متوسل شدم در بیمارستان. همان شب خواب دیدم.                  

دست‌هایش را گذاشت روی صورتش و گریه‌اش شدید شد.

- خواب دیدم توی یک صحرا هستم و جلویم یک خیمه هست، با همان لباس‌های بیمارستان. کربلا نرفته بودم و آنجا را ندیده بودم؛ ولی احساس کردم آن‌جا کربلاست و خیمه خیمه‌ی حضرت ابوالفضل. داد زدم: «عباس، بیا بیرون. کارت دارم...» من، منِ خاک بر سر بی‌ادب، با بی‌ادبی داد زدم: «عباس، بیا بیرون». آمد بیرون. یک آقای رشید و باجمالی بود. انشالله ببینی آقای قنبری. گفت: «چه شده؟» گفتم: «من از تو بدم می‌آید. از امام حسین شاکی‌ام. از علی شاکی‌ام. از فاطمه زهرا شاکی‌ام. چرا کورم کردید؟ دکترها می‌گویند دیگر نمی‌توانم مادر بشوم.» گفت: «دنبالم بیا.» سوار اسب سفیدی شد. توی دستش یک علم بود که پرچم سرخ «یا حسین» بالای آن بود. دنبالش رفتم تا یک جایی. ایستاد و یک سمتی را نشانم داد و گفت: «این حرم آقایم، حسین، است. سلام بده.» بعد سمت دیگر را نشانم داد و گفت: «این هم حرم من است. سلام بده.» من ناخودآگاه سلام دادم. علم را چرخاند و باد گوشه‌ی پرچم قرمز رنگ را مالید به چشم چپم.» گفت: «تو خوب شدی.» گفتم: «از کجا بفهمم خوب شدم؟ از کجا بفهمم این زیارتم قبول شده؟» گفت: «ضریح برادرم، امام حسین، دارد می‌آید کربلا. شیعه‌ها خیلی زحمت کشیده‌اند برایش. ما زیر دِین هیچکس نمی‌مانیم. تو که دیگر عروس مادر ما، فاطمه، هستی. به راننده بگو سلام تو را به امام حسین برساند....» مدیونی آقای قنبری اگر یادت برود! وقتی رسیدی، اول بگو «سلام بر حسین از طرف محمودی...»     

دوباره گریه‌اش شدید شد و لابه‌لای گریه می‌گفت: «مدیونی آقای قنبری اگر یادت برود!» رضا هم سرش را انداخته بود پایین و فقط گریه می‌کرد.»

برای دریافت نسخه چاپی این کتاب اینجا کلیک کنید.

برای دریافت نسخه الکترونیک این کتاب اینجا کلیک کنید.

برای دریافت نسخه صوتی این کتاب اینجا کلیک کنید.


متن خبر
ارسال به دوستان

ارسال به دوستان

نظرات نظرات
0 نظر ثبت شده
اولین نظر را شما ارسال کنید.
نظرات ارسال نظر
بستن
نام و نام خانوادگی  * حداقل 3 کاراکتر وارد نمایید.
پست الکترونیکی پست الکترونیکی وارد شده صحیح نیست.
وب سایت URL وارد شده صحیح نیست.
متن نظر  * متن نظر خالی است.

بستن